اثیری

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟

.

.

.

میل تماشای تو از ته مانده های شادی است
این نیز باقی مانده ی صبری که یادم دادی است
می خندی و مثل همیشه غیرعادی می شوم
اما همین لبخندها از دید مردم، عادی است
یا تو روال حیرتی، یا من (طبیعی) نیستم
هرجور معنی میکنم تنهایی ام (ایجادی) است
جسمی اثیری همچنان در چادرت پنهان شده
زیبایی ات محصول کوشش نیست، مادرزادی است
مابین بازوهای خود هربار حبسم میکنی
انگار بی ارزش‌ترین چیز جهان آزادی است

بلندی

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت...

باباطاهر

.

.

وقتی قبول دارم
دوران بی خودم را
داری نمی پسندی
یعنی قبول کردم
تعریف دیگری داشت
مفهوم پایبندی

اینقدر خسته هستم
اینقدر بین مردم
حرف نخورده دارم
فرصت نمی کنم که
از روح خود بپرسم
با مرگ چندچندی

عمری مرور کردم
معنا نباختن را
دیگر شبیه سابق
این روز ها برایم
جذابیت ندارند
مُشتی (علاقه مندی)

آینده گریه دار است
امثال من همیشه
غرق گذشته هستند
از ابتدای این شعر
حق داشتی به حالِ
امثال من بخندی

_او دل سپرده میخواست
من سرسپرده بودم_
همواره می پذیرم
بی عرضه بودنم را
مثل پرنده ای که
می ترسد از بلندی

دست مرا بگیر

کجاست صوفیِ دَجّال فِعلِ مُلحِدشکل

بگو بسوز، که مهدیِّ دین پناه رسید

حافظ

.

.

مثل همیشه راه به جایی نمی برم
نسبت به کودکی خودم گریه آورم
هرلحظه در گناه خودم غوطه می خورم
یا روی توبه های شکسته شناورم
منت کشیِ روح کرخت مرا ببین
از نفس ناتوان خودم ناتوان ترم
چیزی تمام روز، مرا کُند می جَوَد
در خواب سعی می کنم از خواب بپّرم
دست مرا بگیر به پایان رسیده ام
یک ذره قبلِ باختنم... دستِ آخرم
گفتم که خاک پای تو باشم... ولی نشد
تا با خودم مرور کنم خاک برسرم
من حاضرم قسم بخورم عاشق توام
من حاضرم قسم بخورم...جان مادرم

(برای امام زمان جانم)

عافیت طلبی

بین فهمیدن و نفهمیدن
فاجعه فرق هر معامله بود
بر اساس گواهی تاریخ
جهل مردم همیشه مسأله بود
*
چه سقوطی، عجب عقبگردی
چه فنا رفتنی، عجب دردی
مرگ بر هرچه عافیت طلبی
مصلحت های (مَن‌درآوردی!)

هدف ما (چگونه رفتن) بود
ما ولی جاده را فقط رفتیم
از همینجا سوال می پرسم:
ما کجا راه را غلط رفتیم؟

آنقدَر از مسیر پرت شدیم
مانده ایم از کجا افول کنیم
بعد ما هم کسی نخواهد برد
اگر این باخت را قبول کنیم

ادبیاتِ (منفعل بودن)
با مراعات ما نظیر گرفت!
هرچه در ساختار غرق شدیم
شهر، فرمِ لباسِ زیر گرفت!

درد ما گرچه درد واجب بود
این وسط چوب مستحب خوردیم!
فکر کردیم: چون خدا با ماست...
(از همان نقطه هم رکَب خوردیم)

زخم ما بازتر از این فهم است!
که در این درد مختصر بشود
کاش در ذهن خود قیام کنیم
پیش از آنی که دیرتر بشود
*
راه را با غرض بریدند و
آب را نیز با هدف بستند!
خودمانیم... روبه روی امام
لقمه های حرام صف بستند!

کربلا یک پدیده بود ولی
نکته هایی مگو در این بین است
مثلا: کربلا خلاصه ای از
جمل و نهروان و صفین است

کوفه در متن نامه بیعت کرد
پشت مسلم چرا نماز نخوانْد
تازه فهمیده ام چرا زینب
روضه اش را زیاد باز نخواند

اُسرا توی کوفه خیره شدند
شأن الهکم التکاثر را
خوک ها ( توی کوچه می رقصند)
گرگ ها (می کشند چادر را)

تازه فهمیده ام به غیر یزید
چه کسی با حسین در جنگ است
که چرا توی ظهر عاشورا
نقش قاضی شُرَیْح پر رنگ است

حل شدن در سپاهِ ابن زیاد
یک فرآیندِ انتخابی بود
شمر هم قبل اینکه شمر شود
یک جهادیِ انقلابی بود!

پسر سعد با همین توجیه
دین خود را قمار گندم کرد!
هرکه از ظهر کربلا جا ماند
آخرش راه قدس را گم کرد!!!

کلافه

مشوشم، شبیه صبح شنبه ام
کرختیِ فضای ظهر کافه ام
چرا کسی توجهی نمی کند
که ناامید نیستم... کلافه ام

چقدر سعی کرده ام نشان دهم
که خسته نیستم، ادامه می دهم
که راضی ام به روزمرگی... ولی
دوباره داد می زند قیافه ام

همیشه فکر می کنم که دیگران
به چشم چی به من نگاه می کنند؟
درست یا غلط، خلاصه هرچه هست
همیشه فکر می کنم اضافه ام

همیشه خنده های خشک مرضیه
مرا به سمت مرگ پرت می کنند
و کودکی من کنار مرضیه
جنازه می شوند در ملافه ام

نشانه های آخرالزمانی ام
پناه می برم به رخ ندادنم
حقیقتی ست آشناییِ تو که
ظهور کرده بود در خرافه ام

روح سالخورده

مرده باد شاعری که
راز سنگر و ستاره ها را نداند
زنده باشی تو که این راز را می دانستی
(اسماعیل_رضا براهنی)

.

.

درددلی با شهید سید اسماعیل سیرت نیا


ترکیبی از بغض و سکوت و جیغ و فریاد و...
یک ماجرای سرد، صبح تازه آباد و...
آن روز ... تا جایی که یادم هست، آبان بود
تابوت روحی سالخورده زیر باران بود
ترخیص می شد ذهنت از زندان تنهایی
شاید سفر می کرد تا دوران تنهایی
آن روز ها که بی کسی همواره درکت کرد
هر کس به هر نحوی که دورت بود، ترکت کرد
پیدا نمی شد قدر غم های تو... جایی که
خو کرده بودی با خودت، با زخم هایی که...
با هرنگاه همسرت با گریه ی بعدی
از خانه بیرون می زدی تا گریه ی بعدی
می رفتی و شب زنده داری ها به دنبالت
یک سرزمین از بدبیاری ها به دنبالت
دنبال -نان شب دویدن- های معمولی
شب های رو انداختن، شب های بی پولی
*
این روزها تحلیل مان درد است اسماعیل
این روزها که... / واقعا سرد است اسماعیل.

ما خواب بودیم و عَلَم از دست ما افتاد
رفتی و کشور دست این نااهل ها افتاد
از باغ رویاهایمان آینده را چیدند
بی احترام خون تو (در کوچه رقصیدند)
فهم برادرهای تو بی ترجمان تر شد
آغوش سرد خواهرانت رایگان تر شد
از سوره های انقلابی قهر می بارد
بی غیرتی از آیه های شهر می بارد
بعد از تو ما گیجیم، ما خوابیم، ما مستیم
بعد از تو ما آلوده ی درجازدن هستیم
*
ترکیبی از بغض و سکوت و جیغ و... آبان بود
تابوت روحی سالخورده زیر باران بود
آن شب که خواب بدبیاری را نمیدیدی
آن شب برای اولین شب، خوب خوابیدی

زن، زندگی، آزادی

خطاب به شهید ...

جهنمی ست جهان حول محور تردید
نشسته ایم و فقط استخاره میگیریم
همیشه در زدن حرف مرد میدانیم
و در میانه میدان کناره میگیریم
تو رفتی و‌ برکت رفت و شهر یادش رفت...
نشسته ایم و فقط یادواره میگیریم
خودت بگو که چه چیزی از این عجیب تر است
که یادواره ی تو از خودت غریب تر است

سیاستی که به هرحال بی کفایت بود
چرا مقصر‌ این بی کفایتی دین است؟
چرا شعارنویسی گرگ و گله یکی ست
حواس-پرت شده یا که بحث سنگین است؟
قرار بود که پایان کار (آن) بشویم
میان راه چرا حال و روزمان (این) است؟
تو کوهی از طلبی، ما به تو بدهکاریم
نشسته ایم... اگرچه سوال هم‌ داریم

چه شد که از سر این نسل، جهل‌ بالا رفت
چه شد که از سر هر عقل روسری‌افتاد
چه شد که مأمن آغوش ما افاقه نکرد
چه شد که رفت و به آغوش دیگری افتاد
چه شد که خطبه ی گوساله ها قرائت شد
چه شد رسانه به دستان سامری افتاد
سوال های زیادی ست که نمی دانیم
در این میانه برقصیم یا برقصانیم

درون آتش یک (توی کوچه رقصیدن)
خلیل های زیادی هنوز می سوزند
همیشه هم خودشان اصل را تلف کردند
ولی زمین و زمان را به هیچ می دوزند
به ذبح کردن تو توی کوچه خندیدند
جماعتی که عزادار مرگ پیروزند
در ازدحام زن و زندگی و آزادی
چقدر فحش شنیدی، چقدر جان دادی

دعا بکن که نجنگیده عدل سر برسد
نبرد شب زده منجر به آفتاب شود
کسی که مسجد ما را به تیغ شعله کشید
به حق خون تو میخانه اش خراب شود
هجوم غرب به دست خودش غروب کند
غروب جمعه ای از شرق انقلاب شود
دعا بکن که خدا از دلت خبر دارد
دعا بکن، که دعاهای تو اثر دارد

مادر موسی

بعضی ممکن است سخنان من راجع به خیر و شر را فاقد ادب و خارج از عرف سیاسی جهان بدانند و آن را نپسندند. اما من همچنان سخن خود را تکرار می‌کنم. جنگ ما جنگی است میان خیر و شر و ما شیطان را با نام خودش مورد خطاب قرار می‌دهیم. برای جنگ با شیطان و رژیم‌های قانون‌شکن، ما نیازی به ابداع مشکل و تضاد میان خود و آن‌ها نداریم. ما تنها باید مشکل و تضاد موجود را آشکار کنیم و ما جهان را به مقابله با آن‌ها هدایت خواهیم کرد.
.
(فیدل کاسترو/ مراسم بزرگداشت اول ماه مه)
.
.

قدری به جای گریه توجه کن
این روضه ها که ... مرثیه هم دارند
این سینه های مدعی خفقان
وقتش که می رسد ریه هم دارند


جمعی که گفت؛ ما غم (نان) داریم
ما را همیشه (بره) تصور کرد
(ما) فحش می خوریم از (آنها) که
همراه پول، سهمیه هم دارند


آزادی و رسانه و سرمایه
اضلاع یک مثلث بی رحم اند
در انتها همیشه به هم وصل اند
با هم اگرچه زاویه هم دارند

املای نانوشته که بی غلط است
ما رای می دهیم که بنویسیم
همواره متن های جسورانه
کم یا زیاد، حاشیه هم دارند


عمارهای گیج نمی فهمند
با نقدهای وارد (بی موقع)
در نطق خویش، مخرج مشترکی
با خطبه ی معاویه هم دارند


اینجای قصه "مادر موسی باش"
کلا توکلت به خدا باشد
این رودها همیشه خروشانند
این رودها که... آسیه هم دارند

مذهبی

تو به سیمای شخص می نگری
ما در آثار صنع حیرانیم
(عالیجناب سعدی)
.
.
چون ساختار "درد کشیدن" عوض شده
چون محتوا به فرم خودش پایبند نیست
باید قبول کرد که در شعر (پیشرو)
فرقی میان طره و زلف و کمند نیست
.

کوتاهی نگاه تو به حب زندگی
بعلاوه ی تمرکز تو روی سادگی
تاکید می کنند که معشوقه ی اصیل
صرفا زن معاشرتی... قدبلند... نیست
.

درک تو از معاشقه اصلا کلیشه نیست
اهلیت مدرن تو همواره مذهبی ست
زیبایی مهار شده توی چادرت
اینگونه که عوام نظر می دهند نیست
.

تو ترجمان فهمی و من حشو زائدم
از من برای شعر سرودن چه مانده است؟
چونکه از عشق تو به خداوند می رسم
اشعار من زیاد مخاطب پسند نیست
.

در مافیای عشق، هوس حکم می کند
شب شد، بخواب؛ منطق بازی مشخص است
شب شد، بخواب؛ هرچه شنیدی دروغ بود
غیر از من و تو هیچکسی شهروند نیست

پارک ممنوع

ثروت اصلی مدینه، بهترین مزارع کشاورزی، بهترین تجارت سودده و سودبخش ترین صنایع -ساخت طلاآلات و امثال این چیزها- در اختیارشان بود. بیشتر مردم مدینه در موارد نیاز به اینها مراجعه می کردند، پول قرض می گرفتند و ربا می پرداختند، یعنی از لحاظ مالی ریش همه در دست یهودی ها بود.
(انسان 250 ساله-حلقه دوم/سید علی خامنه ای)
.
.
.

نه که از پای بست ویران است
همچنان انقلاب، میدان است
چه کسی اشعری دوران است؟
دور دور لباس عثمان است
این علی دوستان که می بینی
مگسانند دور شیرینی
.

رای دادن به لیست دستوری
تحت تحلیل رائفی پوری
آخر بحث های اینجوری
می رسد به (فلان) منشوری
آخر راهبرد ما این است
نان اگر در جهاد تبیین است
.

توپ توی زمین ما؟ هرگز
مار در آستین ما؟ هرگز
نقص در دکترین ما؟ هرگز
حلقه ی صالحین ما؟؟؟.. هرگز!!!
ما کمالیم، عین مطلوبیم
فقط آنها بد اند، ما خوبیم
.

موج آزادسازی ساحل
فوج خرهای کاملا در گل
اسپری های واضحا فلفل
چشم، ما جاهل و شما عاقل
چشم بر خاک عجز می دوزیم
یا بیامیز و یا بیاموزیم
.

عرق خشک سیل کارگران
رود جاری شده از این کفران
طرح کددار کردن ایمان
تئوری سازهای قم-واتیکان
یقه آخوندهای بی همه چیز
(خودتی... با توام، جناب مریض)
.

جهانبینی

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
.
.
چه رویکرد کریهی، چه بازخورد چموشی
حیاط خانه ی ما را، نه گربه ماند و نه موشی
رسیده ایم به آن شب، شبی که در رحم فقر
شکنجه تغذیه می شد جنین حلقه به گوشی
سیاه بخت بدینسان که در قلمرو انسان
موجه است جهانبینی ذغال فروشی

به گوش کاخ نشینان خطبه خوان برسانید
که زنده باد خرابی، خجسته باد خموشی
عبای فتنه که مثل ردای سلطنتی بود
خدا کند که بیایی، لباس ساده بپوشی

 

چهارپاره

حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران...
.
(حسین منزوی)
.
.
روزی که ظهر فهم بشر گرگ و میش شد
ظلمت نشست و سیطره ی آفتاب رفت
آن روز دیپلماسی کوفی چه کرد که
میدان به سمت خوردن یک چکه آب رفت


آن روز نیز رابطه ای برقرار بود
بین حرام خوار شدن-ناخلف شدن
گاهی سکوت حامل تایید ظالم است
گاهی یکی ست بی طرف و بی شرف شدن


آزادگی به نوبه ی خود یک پیام داشت
این واژه تا به ما برسد استعاره شد
در دست یک ترانه ی شش ماهه داشتی
می خواستی غزل بشود، چهارپاره شد


از این نما که نیزه و شمشیر حاکم است
چیزی که خوب دیده نشد پیکر تو بود
یک لحظه توی خیمه و یک لحظه روی تل
(این جبهه ی مقاومت خواهر تو بود)


یک روز توی کوره سرش گرم معجزه ست
یک روز روی نیزه بیانیه می شود
این یک سر بریده فقط نیست، ارتش است
امروز کاخ سبز حسینیه می شود...
 

صنما


فراق . [ ف ِ / ف َ ] (ع مص ) جدایی . دوری . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). از یکدیگر جدا شدن . (زوزنی ) (منتهی الارب ). از هم جدا شدن . به فتح هم آمده است : هذا فراق بینی و بینک . (قرآن 78/18). (اقرب الموارد). مقابل وصال.
دهخدا
.
.

قسم به عصر، که در اصل نوبهار تویی
که هرچه غیر تو فانی ست، ماندگار تویی
سلام و عرض ادب؛ قطب عالم امکان
که شهسوار و جهاندار و تاجدار تویی
نشسته ایم که آن نفس مطمئنه کجاست؟
که سرکشیم در این آتش و مهار تویی
تو نیستی همه ناممکن اند، ممکن شو
به آفرینش سوگند، ابتکار تویی
از اینکه منتظرت -نیستم- گریزی نیست
تو امر کن -بشوم- صاحب اختیار تویی
کجا از این همه تنهایی ام فرار کنم
که شاهراه ترین حالت فرار تویی
بیا به میکده با ذکر یاعلی بر لب
که تو پیاله شناسی، شرابخوار تویی
هرآنچه می شد را (باختیم و خرسندیم)
سعادتی ست نبردن، اگر قمار تویی
نگاه کن که چه اندازه دوستت دارم
که فکر می کنم از هر نظر دچار تویی
(هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند)
بیا بیا صنما که یک از هزار تویی...
 

داستان یک ریه

هنده: علی جای محمد خوابید تا به جای او کشته شود

ابوسفیان:ما با چه کسانی در جنگیم؟

(رسالت-مصطفی عقاد)

.

.

نمای باز سفید و سیاه [تهرانپارس]
رسیده بود به آغاز راه [تهرانپارس]
نمای بعد، دوئل با گناه [تهرانپارس]
حوالی ده شب، تیرماه [تهرانپارس]
به نیت سلاخی شدن مهیا شو
کسی برای تو هشتگ نمی زند، پاشو

کسی به کندی شب تیزی عمیق کشید
و توی حنجره ی آفتاب جیغ کشید
رفیق خیره به شب بود و نارفیق کشید
وقیح شد، یقه اش را گرفت و... تیغ کشید
که تیغ تابع معصیتش تو را خفه کرد
رسانه پیرو ماهیتش تو را خفه کرد

فضا به سمت -به چاقو بگو: ببر- می رفت
مکان به وسعت پرواز لاشخور می رفت
زمان به سرعت یک مرگ دست پر می رفت
جنازه ی (انسان) روی یک موتور می رفت
به پشتوانه چرکی که با خودت بردی
قرار شد بپذیریم که خودت مردی
¤

شب از عروج تو درگیر آزمونی شد
که با طلوع تو منجر به سرنگونی شد
اگرچه بعد تو پی رنگ قصه خونی شد
بلند شو... ریه ات خود به خود عفونی شد
بلند شو، برو خانه، بلند شو، دیر است
بلند شو... ریه ی انقلاب درگیر است
 

تلقین

خدای من بلا و مصائب ما بزرگ شد و بیچارگی ما آشکار و پرده برداشته شد
و امید ناامید شد...
(برشی از دعای فرج)

.
.
یا صبر وجه دیگری دارد
یا هضم این توحید سنگین است
در کودکی خود فرورفتن
تصویر من از (صبر کن) این است

با اینکه تا جایی که یادم هست
از بودن خود رنج می بردم
اطرافیانم معتقد هستند
برداشتم از (رنج) تلقین است

آنقدر غمگینم که می بینم
هر گونه ای همواره غم دارد
حتی خدا هم داخل ذهنم
یک واحد قهار (غمگین) است

هم واقفم که زیستن زیباست
هم عاجزانه در پی مرگم
دعوای مرگ و زندگی در من
یک جور ( لا اکراه فی الدین) است

یک سال، یا ده سال، یا صد سال
ای کاش می شد کاملا خوابید
خوابی که با هر خوانشی خوب است
(خوابی که بی اندازه شیرین است)

من واقعا بی چاره ام... شاید
این حاصل یک عمر تنهایی ست

¤
رشد بشر در فهم -تنهایی- ست
چیزی که فطری نیست، تمرین است
.

نفس

هر که این آتش ندارد نیست باد
.
مولانا
.
.
نفس لوامه که بحران هویت دارد
سطح تحلیل به یک فاجعه عازم شده است
لفظ از سیطره ی عالم معنا خالی ست
فهم معیوب بشر معجزه لازم شده است


انتظار تو نبود، این همه معلوم نبود
(ما)ی وحشی شده همواره چه با ما می کرد
روح ترخیص شد از باورمان، ثابت کن
(دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد)


همچنان بی خبری رنگ تعلق دارد
کاش ممکن بشود عالم نشناخته ات
مار این تفرقه اهلیت ما را بلعید
ای به قربان عصاهای نیانداخته ات


تو خودت نذر کن این ننگ به پایان برسد
نفس ما در گرو سلطه ی عیاشی هاست
نظری باز به این شوروی تنها کن
دل من دستخوش موج فروپاشی هاست
 

نود و هشت ها و  آبان ها

خط ریل سوادکوه موریس
حامل چکمه ی رضاخان ها
که از آغاز هم هویدا بود
به کجا می رسند پایان ها

آتش ابن خلیل می افتد
چند تا دسته بیل می افتد
روزگاری که فیل می افتد
از دماغ براهنی خوان ها

جمعی از رای خود پشیمان بود
بطری شیشه ای هراسان بود
توئیت آلبانی به تهران بود
مرگ بر بوق دور میدان ها

چندتا انقلابی بزدل
میکس سالومه و ابی و هگل
مثل چی گیر کرده داخل گل
نود و هشت ها و آبان ها


این طرف گوسفندهای جوان
آن طرف گرگ های بی دندان
این وسط انفعال خرسانان
به کجا می روند حیوان ها

گفتنی نیست، صحنه را دیدم
اتفاقا خودم پسندیدم
من خودم صبح جمعه فهمیدم
که پر از خالی اند لیوان ها

فاطمیه

آستین خلافتی خونین
آخرش مار را به حرف آورد
میخ دانسته یا ندانسته
در و دیوار را به حرف آورد

مانده ام از کجا شروع کنم
دردهای نگفته ام کم نیست
داخل کوچه منتظر بودند
بچه بودم درست یادم نیست

مانده بودم ردای بیعت را
با کدام آیه متهم بکنم
حرف زد شهر را به هم بزنم؟
دست زد دست را قلم بکنم؟

حیف مادر گرفت دست مرا
بعد هم روی دیگر تاریخ
بعد هم حرف های پشت سرم
بعد هم خاک بر سر تاریخ

درد یعنی شبیه خیلی ها
به جناب خلیفه عادت کن
درد یعنی زیاد حرف نزن
درد یعنی به زور بیعت کن

سال ها بعد از آن که امروز است
توی این ماجرای وامانده
پدرم مثل مادرم بین
در و دیوار جهل جا مانده

کوفه را جای هیچ بخشیدند
کوفه را هرچه را که داشته ایم
بعد گفتند این معامله را
با علی در میان گذاشته ایم

کوفه هم بی خیال تر شده است
زخم های زمانه دستش نیست
زخم ها را به چاه می گوید
رهبری که رسانه دستش نیست...

جن

بگو حقیقت این است که خدا احد است.
توحید/ 1

 

هجوم نطفه به دیواره ی لجز رحم
فرار یک غزل از رخوت قصیده شدن
سقوط جن از تخت هزار ساله ی خود
حرارت (خبر مرگ) تا شنیده شدن

 

و مدتی ست که حس می کنم به غیر از تو
کسی به خوانش این مهملات مایل نیست
هزار مرتبه ممنونم از تو که این سان
نجات دادی ام از منجلاب دیده شدن

 

درست حافظه ام قد نمی دهد، اما
همیشه تا به خودم آمدم زمین خوردم
ببین چقدر زمین خوردنم مفصل بود
ولی خلاصه شدم در همین چکیده شدن

 

ببین که جبر در این اختیار صلب شده
میان گرگ و زلیخا چه فرق توحیدی ست؟
همینکه پیرهنی از زمان کودکی اش
مقدر است به  شکرانه ی دریده شدن

 

نه اینکه خسته شدم، مدتی ست تن دادم
که ناگزیر به تنهایی خودم باشم
خدا نصیب کسی (هیچ کافری) نکند
که بی سویه شود بین شب-سپیده شدن

 

چقدر غمگینم، قبل اینکه رانده شویم
چقدر غمگینم، قبل سیب خوردنمان 
چقدر غمگینم، قبل اینکه سجده نکرد
چقدر غمگینم، قبل آفریده شدن

 

اسطوره

هيمنه آمريكا به شدت در حال فروپاشي است.

نوام چامسکی

.

.

آه ای آیه ی صریح و نترس

آه ای باوفاترین سوره
این قرائت شروع یک جنگ است
(السلام علیک اسطوره...)

چند ساعت فقط دعا کردیم
خبر رفتن ات غلط باشد
جمعیت پشت جمعیت... شاید
روز تشییع امنیت باشد

جمعیت پشت جمعیت آن روز
مجلس روضه ای جهانی بود
البته از نگاه شاعر ها
محفل شاهنامه خوانی بود

دف زنان، کل کشان و رقص کنان
بهترین نوحه ی مسلمانی ست
خانقاه سماع صوفی ها
بارگاه شهید کرمانی ست

دیو و دد های قصه بعد از تو
طبق معمول حزب باد شدند
سینه چاکان رستم دستان
این وسط حامی شغاد شدند

فرش خونی که از تو بافته شد
آخرین تاروپود سادگی است
آنچه بعد از تو از هنر مانده
ادبیات ایستادگی است

ما پراکندگان مجموع ایم
ما اگرچه کمیم، یکدستیم
بدترین انتقام این جمله ست
چشمتان کور باد "ما هستیم"

توی یک شعر بعد تو خواندم
که از این قوم یک نفر مانده
این روایت شروع یک عشق است
(السلام علیک فرمانده...)

 

کاخ سبز

در پایان جنگ وفتی جنگجو کشته شد
مردی بر بالینش آمد و گفت: نمیر، دوستت دارم
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند
دو مرد نزدیک نزدیکش آمدند و تکرار کردند
ما را ترک نکن، شجاع باش، برگرد
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند
سپس بیست، صد هزار، پانصدهزار آمدند و تکرار کردند...

آیا این همه عشق نمی تواند کاری علیه مرگ انجام دهد؟
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند

(سزار والیه خو) 
.
.

نه اینکه (هل من ناصر) بدون پاسخ ماند
همیشه قاعده ی عشق، بی جوابی بود
منافقی که سرِ عدل را برید، خودش
درست چند دهه قبل انقلابی بود

درست چند دهه قبل از این محاصره ها
جناب شیخ نمک گیر کدخدا شده بود
و جالب است که جای شهید با جلاد
درست چند دهه بعد جابجا شده بود

خلاصه از عقبی ها که انتظاری نیست
چه عالمان وزینی که در صف جلو اند
به سی هزار نفر عالمانه فهماندند
که أین جماعت هفتاد و چند تندرو اند

به دوستان برسانید تا شما هستید
به دشمنان قسم خورده که نیازی نیست
طبیعی است که از هر جناح حمله کنند
به سمت او که اهل جناح بازی نیست

اگر به گفته ی تاریخ هر دو یک نفرند
امیر میمون باز و رئیس گاوچران
چه فرق می کند امروز کاخ سبز و سفید
چه فرق می کند امروز کوفه و ...

 

صفحه رسمی مرتضی عابدپور لنگرودی در اینستاگرام

غیر خطی

معماى حيات قابل حل نيست، مگر اين‏كه ابديت در برابر آن باشد.
(علامه جعفری)
..
.

وقتی خودت را بیشتر از پیش می بازی
آینده چیزی نیست جز تکرارپردازی
آینده از حیث اصالت چیز غمگینی ست
غمگین شبیه قطعه ی «پاییزِ چهرازی»
غمگین شبیه من، همین تاریکی ِ یکدست
تاریکِ تاریکم از آنجایی که یادم هست
تاریکی از یک حد نباید بیشتر باشد
این حجم تاریکی برای یک نفر باشد
؛
.

عادت نکردم به (گِلی بد بو) که من باشم
عادت نکردم مبتلا به زیستن باشم
عادت نکردم خواهرم را، اینکه دیگر نیست
عادت نکردم هیچ چی را که میسر نیست
عادت نکردم مثل خیلی ها فقط (باشم)
عادت نکردم بیش از این شرمنده ات باشم
عادت نکردم هرچه را که جزئی از من بود 
تنها گناه من همین عادت نکردن بود
؛
.

این یأس ناخوانده که در این وضعیت جاری ست
شاید فرآیند طبیعیِ خودآزاری ست
انسان روایت داشت اما غیر خطی بود
سیال ذهنی که دچار خلط رفتاری ست
باید کمال آدمی تنها شدن باشد
تنهایی از آسیب های خویشتن داری ست
تأویل این حجم از توهم را نمی دانم
آنقدر می دانم که تأویل اسفباری ست
دارم به جایی می رسم که (دوستت دارم)
این (دوستت دارم) تعهد نیست، بیماری ست... .
.

.

صفحه رسمی مرتضی عابدپور لنگرودی در اینستاگرام

ظهور نزدیک است

 کمرهای خود را بسته، چراغ های خود را افروخته بدارید، و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را می کشند، که چه وقت از عروسی مراجعت کند، تا هر وقت آید و در را بکوبد بی درنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید ایشان را بیدار یابد، پس شما نیز مستعد باشید; زیرا در ساعتی که گمان نمی برید پسر انسان می آید.
کتاب مقدس، انجیل لوقا، ص 116 باب 12، بندهای 35 و 36 و 40 ـ 37

ظاهرا حامی درخت شدند
داس هایی که دسته می سازند
مکتبی حال می کنند ولی
داخل تاکسی براندازند
سابقا لختِ هیئتی بودند
دوستانی که نامجوبازند

خفگی همچنان ورم می کرد
دشت سرتاسرش تورم بود
و سگی حق اعتراض نداشت
گرگ با گله در تفاهم بود
عاشق جمله های سنگینم 
مثلا: ((شاه فکر مردم بود))

سعی کردند جا بیاندازند
با دم شیر هرکسی ور رفت
یا خلاصه به هر دلیل اگر
سبد رای سمت بدتر رفت
((کارت ملی، علف، برو ته صف))
این وسط اسم گاو بد در رفت

کوفه، این توسری خورِ مایوس
آرمانشهرِ اقتباس شده
و مگر از خدا چه می خواهند؟ 
اشعری های عمروعاص شده
خانه ای توی شام هم دارند
این خواصِ علی شناس شده

شربت و کیک و نیمه ی شعبان
کوفه سرتاسرش ترافیک است
در و دیوار را بنر زده اند
فستیوالِ پیام تبریک است
زیر پاهای شهر له می شد
بروشورِ (ظهور نزدیک است)

 

 

 

صفحه رسمی مرتضی عابدپور لنگرودی در اینستاگرام

وحدت وجود

برای جهنم بسیاری از جن و انس را بیافریدیم ایشان را دلهایی است که بدان نمی فهمند و چشمهایی است که بدان نمی بینند و گوشهایی است که بدان نمی شنوند، اینان همانند چارپایانند حتی گمراه تر از آنهایند، اینان خود غافلانند.

(اعراف - ۱۷۹)

 

.

.

.

آخرش را اگرچه می دانم
آخرش را اگرچه می بینم
حال و روزم زیاد جالب نیست
ظاهرا بی دلیل غمگینم

ظاهرا داغم و نمی فهمم
مثل یک اسب تازه تاخت شده
با چه انگیزه ای ادامه دهم
بی کسی را که یکنواخت شده

عشق فهم صحیحی از من داشت
که به اعجاز مرگ مومن بود
تازه فهمیده ام که فهمیدن
بدترین اشتباه ممکن بود

هرچه در زندگی عمیق شدم
مرگ در ذهن من تداعی شد
هرچه از قبل واقعیت داشت
طبق معمول انتزاعی شد

طبق معمول باختم خود را
باختن گرچه کار هرکس نیست
توی دنیا برای من چیزی
مثل درجازدن مقدس نیست

این منم: بیوه ای که نان شب اش
رهن آغوش های هرجایی ست
یک تکثرگرا که معتقد است
بهترین انتخاب تنهایی ست

این منم: عاقبت به خیری که
سخت دنبال منتفی شدنم
حامل یک شکست سنگین است
آخرین قطعنامه ای که... منم

که علی رغم میل باطنی ام
توی چشم مخاطبان بودم
تا تو در متن ماندگار شوی
عمدتا ضد قهرمان بودم

.

.

.

خود لفظ وصال هم حشو است
ساختار جهان اگر دوری ست
نثرهای شکسته می دانند
عشق یک اشتباه دستوری ست

 

 

ضعف تالیف

از پله های بیرونی بانک که پایین می رفت در همه گذرندگان دقیق شد، ولی در خیابان های اطراف هم نشانی از دختری که انتظار کسی را بکشد نجست، پس قصه فرانتس درباره معشوقه ای که انتظارش را می کشد دروغ بود، دروغی بخشیدنی،ساخته شده برای آنکه همدلی بیشتری از او بدست آورد و بس.

(محاکمه/کافکا)

:

:

فکر کردم که زندگی زیباست

فکر کردن زیاده خواهی نیست

جبر را انتخاب خواهد کرد

هرکسی که سر دوراهی نیست

 

گریه های تو ضعف تالیف اند

خنده هایت اصالت متن اند

با تو در بطن شعر می افتد

اتفاقی که اشتباهی نیست

 

قول دادم که سربلند شوی

قول دادم... ولی نشد که نشد

بین انواع روسفید شدن

هیچی مثل روسیاهی نیست

 

توبه یک راه حل ایجابی ست

سعی دارم تو را گناه کنم

خوب یا بد، خلاصه پی بردم

رستگاری به بی گناهی نیست

 

از تو دورم، اگرچه می دانم

(دور) یک امر کاملا نسبی ست

قصه اینجاست، هرچه می بینم

رشت تا اردبیل راهی نیست...

:

:

گلابی

فراموش نکنید که راه راست از هر کجا کج شد، بیراهه و به سوی هلاک است

(برشی از وصیت نامه شهید نواب صفوی)

:

:

 

تطهیر هرزه های اساطیری
با تکیه بر دلار جهانگیری
از گشنگی ست یا که شکم سیری
ما بی بصیرتیم، به تعبیری:
یک مشت احمقیم که می دانیم
از انتخاب خویش پشیمانیم

تاکید می کنیم که ما هستیم
معلوم نیست اینکه کجا هستیم
فارغ از این نظر که چرا هستیم
ما راویان راز بقا هستیم
ما حامیان روح رضاشاهیم
ما راز حاکمیت روباهیم

ما محسنیه (هیئت اخاذی)
ما لخت، لطمه (هیئت خون بازی)
ما پول مفت (هیئت ناراضی)
پامنبری هیئت شیرازی
تعداد قمه های معین داشت
اسلام تابعیت لندن داشت

عدلی که روی یک کفه می خوانیم
عدلی که بی مولفه می خوانیم
ما مدتی ست که خفه می خوانیم
با اینکه شعر و فلسفه می خوانیم
ما انقلابیون جلو بازیم
ما نسل مانتوهای براندازیم

ما نوچه های کاربلد بودیم
ما رای های توی سبد بودیم
ما چرت و پرت اصل نود بودیم
ما که مدافعان اسد بودیم
از شیخ انقلابی تان چه خبر
یا شیخ، از گلابی تان چه خبر؟...

:

:

تخم لق

ای سید ما! ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام میدهیم؛ آنچه باید هم گفت، هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید، همه اینها را من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و درراه اسلام فدا خواهم کرد؛ اینها هم نثار شما باشد

.

.

.

نگاه ما به افق همچنان همان وری است

بجز موارد جزيی که زیر روسری است

قرار بود بچرخد، قرار بود... نشد

و این نتیجه ی یک عمر زود باوری است

خدا نیامرزد بانیان سازش را

اگرچه منظورم ((تخم لقِ)) دیگری است

بزن برقص، نشد دم بگیر نوحه بخوان

خلاصه اینکه هدف جذب حداکثری است

خلاصه اینکه علف حق شهروندی شد

نگاه ما به افق گوسفند پروری است

 

 

عوام در کافه، ای خواص در لغزش

چه کرده اید بجز کاسبیِ بعد تنش؟

به مفت خوردنتان بین حمله و سازش

به این جهنم فتنه نگو، بگو جنبش

 

"نشسته اید به حذف مفاد بدعهدی

به رونمایی فتوای ناقص بعدی"

 

به مفت خوردنِ از موضع جهان بینی

میان دین سیاسی، سیاست دینی

به باج خواهیِ در رفع حصر تمرینی

جناب شیخ چرا فقر را نمی بینی؟

 

"چقدر زجه ی ما توی نطفه سانسور شد

گلوی احمدیِ روشن از بتن پر شد"

 

شعار این ها شعرِ جماعت قبلی ست

و در ادامه ی طرح حماقت قبلی ست

نتیجه هم عینا مثل خفت قبلی ست

اگرچه این ها هم کار دولت قبلی ست!!!

 

"نه اینکه سگ دوی ما توی چهارچوب نبود

زمان ما ژن خوب و ذغال خوب نبود"

 

 

هدف وسیله ی توجیه کردن ما شد

چقدر خوب که اصل ((نفوذ)) معنا شد

چه فرق می کند امروز تاج و عمامه؟

در این زمینه که دیوار فقر حاشا شد

جناب شیخ که هشتاد و هشت توبه شکست

جناب شیخ که چندیست توبه فرما شد

کسی که در دهه ی شصت جزء این ها بود

و بعد در جهت باد، جزء آنها شد

{شناسنامه} به استخر رفت از روزی

که سرنگون شدن پهلوی معما شد

.

.

.

 

 

پرنده مردنی است...

من پس از مدتی کوتاه، پیشوایی شیعیان را رها خواهم کرد تا کینه توزان مطمئن شوند که ما در اندیشه پست و مقام نیستیم، بلکه می خواهیم وظیفه اسلامی و انسانی و فرهنگی خود را در لبنان و سوریه و ترکیه انجام دهیم و هرگونه خدمتی که مسلمانان مطالبه کردند به آنان ارائه کنیم. وقتی می شنویم که در سوریه و غیر سوریه کسانی زمزمه هایی درباره منحصر بودن اسلام در خود می کنند چاره ای جز واکنش و دفاع از خود نداریم...

"امام موسی صدر"

:

:

جابجایی اسلحه با نفت

آنکارا باز زیر بار نرفت

تیتر یک: خانطومان محاصره شد

تیتر بعدی: اسد کنار نرفت

 

کنج ذهنت جلوی تلوزیون

بچه ها را مرور میکردی

خیره به تیتر های زیرنویس

از اتاقت عبور میکردی

 

به اتاقی که جنگ شهری بود

چشم هایت کمی سیاهی رفت

به خودت هی امید می دادی

آخرش ماه بعد خواهی رفت

 

صحنه ی انفجار حالت را

از زمین و زمان بهم میزد

مثل یک مته روی اعصابت

کودک ایزدی قدم میزد

 

جزیی از ساختار خانه شده

فرم برخوردهای آرامت

حجم لبخند همسرت گرچه

جا نشد توی ساک اعزامت

 

میروی، رفته ای، حواسم نیست

توی دنیای من زمان مرده ست

عکس تو توی چفیه ی عربی

گوشه ی شهر، روی بیلبورد است

 

كنج پستوی سرزمین خودش

بارگاهی بدون زائر داشت

مطمئن شد پرنده مردنی است

هرکه پرواز را بخاطر داشت

 

جنگ در نطفه جان به لب شده بود

صلح هم منفعت طلب شده بود

فکر و ذکرت فقط حلب شده بود

چهره ات گرچه حفظ ظاهر داشت

 

ای که با رفتنت چه ها کردی

بغض رفتی و اشک آوردی

شدنی نیست، کاش برگردی

کاش این شعر بیت آخر داشت

 

در دلت عشق، ناگهان شده بود

در سرت آخرالزمان شده بود

در تو یک شهر پادگان شده بود

پادگانی که یک مسافر داشت

:

:

داشت می بارید...

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ ﴿۳۶﴾
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿۳۷﴾

"سوره بقره"

...

با خودش از قدیم مشکل داشت

با خودش چند لحظه صحبت کرد

وسط حرفهاش باران زد

روی ایوان نشست دقت کرد

 

با خودم هی مرور می کردم

قبلا این صحنه را کجا دیدم؟

یادم آمد که یک نفر ((می گفت:

هر کسی که مرا عبادت کرد -

 

- بعد یکدفعه توی هیچ دمید

یک نفر غیظ کرد، سجده نکرد

یک نفر گفت: امتحان بکنیم

یک نفر سیب را دو قسمت کرد))

 

"بعد آن را درست یادم نیست

در همین حد که داشت می بارید..."

 

عده ای سخت معترض بودند

ترس از اینکه خون به پا بشود

گفت: موضوع چیز دیگری است

بعد این آیه را تلاوت کرد -

 

- ((یادتان رفته قطره ای بودید؟

بعد در رنج آفریده شدید))

قبل رفتن به آیه ی بعدی

کنج خلقت نشست دقت کرد

 

هیچکس، هیچی نمی فهمید

و خداوند خواست تا (بشود)

مدتی بعد وضعیت را دید

به همینی که هست عادت کرد

 

"زندگی عادت درستی نیست

کاش می شد ندید و رفت... همین"

 

ماکه رندان هیچ پردازیم

عقل خود را به هیچ می بازیم

هرکه فهمید ما نظربازیم

منطقی تر به ما خیانت کرد

 

بی کسی درد نیست، مرتبه است

هر دو را ناگزیر بخشیدم

پشت من دشمنی که صفحه گذاشت

دوستی که مرا ((قضاوت)) کرد

 

از چه بنویسم؟ از تو یا مردم؟

قصه اینجاست هردو درد من اند

جرم حلاج هم همین ها بود

عشق را قاطی سیاست کرد

 

"دوست دارم به قبل برگردیم

بدترین جای شعر، تنهایی ست..."

 

.

دماغ مصدق

:

:

در ملت ایران ، نشانه ای از وطن پرستی یا ملیت به جای نمانده. قدرت دین هم که تا امروز جای ملیت را گرفته بود، رو به سستی نهاده. قدرت دولت هم بسیار محدود است و همه مردم نیز خواهان تحولی هستند. در عین حال ایرانیان اشتیاق عجیبی پیدا کرده اند که خود را به دولت های اجنبی نزدیک گردانند... 

(امیرکبیر)

.

.

تهران و گفتمان (بزن زیرش)

برلین و دیپلماسی رقاصی

تکذیب حذف منتقدین جناب

تایید بازداشت عباسی

یک روز توی خاطره های امام

یک روز زیر چتر دموکراسی

"در دولت حقوق (نجومی) دان

راهی ست بین پاستور و رفسنجان"

 

سرکوب می شویم به دگم شدن

سرکوب می شویم که نان بخورند

از سبز تا بنفش خلاصه شدیم

در اینکه جای هردوی مان بخورند

حاجی خلاصه آخر تعبیر است

ما کاشتیم که دیگران بخورند

"سرکوب می شویم، که تا دنیاست

دنیا به کام باد به پرچم هاست"

 

هر بار توی گل که فرو رفتیم

گفتیم از خریت سابق بود

دی شیخ بار پسته ی خود را بست

دی شیخ با نظام موافق بود

تنها سوال ملی ما از نفت

اندازه ی دماغ مصدق بود

"دردا که واقفیم دوایی نیست

این دردها سیاه نمایی نیست"

 

ما، گوسفندهای به ظاهر شاد

ما قانعیم، تا علفی داریم

از هر طرف نگاه کنی بردند

کلا نگاه بی طرفی داریم

تا کوفه هست، پشت علی حرف است

عمارهای ناخلفی داریم

"ما اهل کوفه ایم و ملالی نیست

این نیز بگذریم... خیالی نیست"