تبليغاتX
بیست و یک تیر

بیست و یک تیر

شعر

-----------------------------

------------

---------------------------------------------------------

خودم نخواسته ام راه چاره لازم نیست

تو رفتنی شده ای استخاره لازم نیست

نگاه های زلیخا گواه فاجعه اند

ترنج و زندان و رخت پاره لازم نیست

به یک اشاره مرا پیر کرده ای حالا

اراده کن که بمیرم اشاره لازم نیست

هزار شعر نگفته درون چشمت هست

کنایه و صفت و استعاره لازم نیست

*

به غیر تو همه فهمیده اند حال مرا

کتاب و انجمن و جشنواره لازم نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت14:31توسط مرتضی عابدپور لنگرودی | |

-----------------------------

این بغض را بادست بی رحم خودت تکثیر کن

هر جور میخواهی غزل های مرا تفسیر کن

ابروت را بردار، زیر چشمهایت خط بکش

یک هفته فکرم را دوباره با خودت درگیر کن

بگذار تا رویای دامادی بماند در سرم

قدری از این بی مهرتر شو، مادرم را پیر کن

چیزی نشد دیوانه میخواهم تماشایت کنم

یک بار دیگر انتهای سبزه میدان گیر کن

با گریه میگویم ((عزیزم دوستت دارم)) و تو 

با خنده هایت بیشتر از این مرا تحقیر کن.

------------------------------

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت21:58توسط مرتضی عابدپور لنگرودی | |

.ـــ

.ــــــ

قاضي کن ای مومن کلاه داوری را

بس کن نمایش های این بازیگری را

سی سال و اندی میشود ـ بازی گرفتیم

سلول های خسته ی خاکستری را

ما شاه را از خانه اش بیرون کشیدیم

بعدش در آوردیم اشك رهبري را

از نسل میمونیم؟... نه... از نسل آدم؟

مبعوث کن ((یا رب)) رسول دیگری را 

الحق که باید کور باشی تا نبینی

در شهرها گوساله های سامری را

با ما مسلمانی نمی آید بیا تا

بالا نگهداریـــــــم شاًن کافـری را

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت14:31توسط مرتضی عابدپور لنگرودی | |

-

-

باران...نه...امشب دلم مهتاب می خواهد

باران را یک آدم بی تاب می خواهد

باور بکن این روزها حس نوشتن نیست

توصیف ابروهای تو اعصاب می خواهد

من با چه رویی رود باشم نازنین وقتی

نیلوفر چشمت مرا مرداب می خواهد

من آبهای شهر را گل می کنم ـ امروز

دنیای شعر و شاعری سهراب می خواهد

دیگر چه فرقی می کند یک تنگ با دریا؟

وقتی که یک ماهی دلش قلّاب می خواهد

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت20:59توسط مرتضی عابدپور لنگرودی | |

.

.

.

وقتی نمی کنند اثر این شراب ها

باشد سلامتی تمام خراب ها

تو سرزمین قلب مرا فتح کرده ای

بی ادعاتر از همه ی انقلاب ها

قدری بخند تا که پریشان ترم کنی

آرام می کنند مرا اضطراب ها

رفتی که رفته باشی و انگار رفته است

از دست من تمام حساب و کتاب ها

من خواب دیده ام که تو تعبیر می شوی

تعبیر می شوی که شبی توی خواب ها...

ای عشق - من بریده ام - جرئتی بده

تا گردنم رفیق شود با طناب ها

.

.

.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت13:8توسط مرتضی عابدپور لنگرودی | |


چقدرخاطره داریم مادوتا با کوه

تمام دلخوشی توی هفته ما کوه

اگر که یادت باشد همیشه می رفتیم _

پیاده از اوّل فرمانداری تا کوه

چقدرخنده و شوخی چقدر گریه و غم

تمام درد دل و رازهای ما را کوه...

اگرچه شعرمن تمام شدولی تو بخوان

بخوان بنام رفاقت به نام لیلا کوه

+نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت18:57توسط مرتضی عابدپور لنگرودی |


_گذشت دوره ما_ حرف,حرف ثانیه هاست       

زمــیـن منتــظــر آخــــریــن بـیــانـیــه هاست 

سکــوت کاغذ و خـودکار , تـرس از اعـدام         

و سوژه ای که اسیر عروض و قافیه هاست

آهـای _رســتــم افـسانه هـای مـا_ پـشـتِ          

لــباس مــــردم تـو پـرچــم شــووالـیه هاست

هــوای خــنده ما هــمچـنان دلــگیــر اسـت          

چـه بغـض سـنگینی در گلـوی تهـویه هاست

هنوز هــم وســط روزنــامه هـا خــبری ...         

مــهمتـریـن خــبر روزنـامـه حـاشــیـه هاست

نتـرس مـادر مـوسی , نتـرس چیزی نیست         

کــه انتهای هــمیـن رود شــهر آســیه هاست

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت20:36توسط مرتضی عابدپور لنگرودی |

 

از  آدم  و  عالم  گله می کردی

کولی می شدی هلهله می کردی 

کوچیکترین طرز نگاهش رو

تبدیل به یک مساله می کردی

تا برف رو بوم خونه می با رید

تندی خودتو چلچله می کردی

دنیا تو پراز فکرو خیالای

بی فایده و باطله می کردی

دیشب چه خبر بود... نخوابیدی؟

توهین به این فاصله می کردی

تردید ندارم همه چی حل بود

یکم اگه تو حوصله می کردی

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت13:51توسط مرتضی عابدپور لنگرودی |



قــرن مــا قــرن ســیاهــی  قــرن مســتی و شــرابــه        

قــرنی کـه مــاهـــی تــو اوج مــنــت یه قـــطـــره آبــه  

اگــه دوسـت داری نــبازی سعی کن هـمرنگ اینا شـی  

قـــرن قــتل عــام  عاشــق قــرن خــفاشــای وحـشی  


قــرنی کـه ازروی کاغـــذ زورکـــی انـــشا مـی خــونی  

مــشق شبــهای جــوونیــت  چــی بدونــی یـــا نـدونی 

قــرنی کـه دنــیا تو فـکــر بـمــب و خــنـپاره و جـــنــگه 

قــلب معشـــوقــه ی نازت خیـلی بی حـسه و سنــگه 


قرنی که شبهای جمعه ش خیلی سوت و کورو سرده 

قرنـــی   که زمین خلاف  جــــهت خــودش می گــرده 

وقـــتی که نونی نباشه دیـگه نــیست غصه ی شامی 

قــــرن خـاموشــی مطــلــق تو حکــــومت نــظامـــی 


دل غنـچه هــای این قـــرن پر تـشـــویــش و هـیاهــو 

قــــرن تــحدید یه شـــیر و قــــرن خودکشـــــی آهــو 

قــــرن اعـــدام حـــقــیــقـت رو طـــناب دار خــــفاش 

چــشــای خـــدا هـم انــگار دیــگـــه بارونــی ابــراش 


+نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت12:55توسط مرتضی عابدپور لنگرودی |


از زندگی بامن چرا بیهوده تر سیدی؟

 دیدی که رفتی و نشستم پای تو دیدی؟ 

من آرزومه جای اون باشم ... ولی هرگز

اون مرد اونی که بجای من پسندیدی  

مردم همش می پرسن از من{عشق یعنی چی؟}

خوب یادمه از من تو یکبار اینو پرسیدی  

گفتم عزیزیم عشق یعنی بی تو می میرم

پایین رو یکم نگا کردی و خندیدی   

خیلی برای من مهمه تا بدونم که

در مورد حسم به تو بازم تو تردیدی؟               

یک بار گفتی بگذر از این عشق فهمیدم

صد بار گفتم دوستت دارم نفهمیدی 

 


+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت11:2توسط مرتضی عابدپور لنگرودی |